تبليغاتX
جامعه باز

جامعه باز

ای دوست ای دوست اینک دل و جان شکسته ای دوست(برای شهروز ندایی)

از.. عشق ..بر میخیزد توان بال ها برای پریدن در امتداد در ختان و از.. هیچ ..بر میخیزد جان و دل برای شنیدن آواز رود ....ای دوست ای دوست ..اینک دل و جان شکسته ای دوست ...ای دوست ای دوست اینک پر و بال بریده ای دوست ...باید ماهی شد و دل به دریا زد ..باید آبی شد و ره به فردا زد...
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:9  توسط علی ملا حسینی  | 

اتوبس شلوغ(هر روز در مسیر برگشت به خا نه )

اتوبوس شلوغ .تماس های پی در پی ازسر خستگی .انعطاف تن من  لرزشی آشتی پذیر دارد .کودک بر پای مادر روایت میکند .آن سوی قاب پنجره را .نگاه میکند و نگاه .و اینک نگاه است که سنگ ترازو میشود .بر نوار مکرر کرانه ی جاده .و اینک منم شاهد انطباق  صورت کودک و احوال جاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:32  توسط علی ملا حسینی  | 

دلاور بر خیز

در این روزها که از غم از دست دادن مهدی زمان در ما میساید و می خراشد .شعر مارکز برای ویکتور خارا را هر روز با خودم زمزمه میکنم که .یک نفر فریاد بر آورد ذلاور بر خیز و مرد همچنان افتاده بود و ....وو تمام آن سر  زمینان فریاد بر آوردند دلاور بر خیز . مرد بر خاست و اولین کس را بوسه ای داد و راه در پیش گرفت...شناخت شخصیت فرد با توجه عکس العمل هایش درباره اتفاقات مختلف( مانند مرگ و...) و در زمان مشخص( مانند گذشته). سطحی ترین برداشتی است که میتوان از یک فرد داشت البته اشاره من به همه کسانی است که مهدی مهر افروز را همان مهدی ۴ سال قبل می پندارند یا به تازگی با او آشنا شده بودند. که به قولی به حماقت های افراد میخندید و اکثرا بر این اتفاق نظر هستند که اگر  الان بود ما را مسخره میکرد!!!!        سا  ده ترین اصلاح نفس یا انقلاب درونی که در چشم دیگران انقلاب به نظر میآید همین است که ساختار هایی که در ذهن دیگران از تو شکل گرفته را بشکنی؟؟؟؟؟و مواضع خود را نسبت به برداشت های افراد تغییر دهی ......... زمانی شاید طول بکشد تا دیگران متوجه این تغییر شوند و شاید هم. هیچ وقت نشوند یا اصلا نخواهند متوجه این تغییر شوند !!!!!!!! کسانی که به این تغییرات بی تفاوتند ..... یا از تو نیستند...  یا درکشان آن قدر نیست !!!! به قولی آنها را باید در دسته ای قرار دهیم که در تریپ به سر میبر ندو در تیریپ هم غرق میشوند و نجات میابند ؟؟؟!!!!! مثال هایش زیاد است  ......درست است که این عقیده ساختار شکنی  شاید هنگامی به عمل برسد کار سختی باشد یا اصلا این گونه زندگی کردن سخت باشد یا به قولی بی خیال بابا گفتن ها که زندگی رو سخت نگیر بابا !!!!! این قا عده را در نظر ما کم رنگ کند ....... حرفم این است که کسانی که با  این اندیشه سرو کاری ندارند از اندیشه فاصله ای دور دارند و هر گونه تفکر رو با گفتن بی خیال بابا سخت نگیر خنثی میکنند ..... افراد معمولا  پس از شکل گرفتن شخصیتشان که . به قول خودشان  خود  را پیدا کرده  اند و میدانند که هستند ... میشود گفت   که این دسته فاصله ای بسیار حتی با خود دارند چه برسد کسی مثه مهر افروز... کسی که بسیار مهربان بود و انجام به این قاعده را به مهربانی تخفیف میداد در واقع برای کسی چون مهر افروز این قربانی کردن عقیده ساختار شکنی در پای مهربانی را برداشت اخلاقی پنداشت گویی  میشود گفت سراسر عصیان  بود .... یا عصیان عصیان بود... به عقیده من دور از ادب است که در باره اش به تقلیل توسل جوییم و از روی ظواهر قضاوت کنیم و شایعه پراکنی ...   مهر افروز به ابدیت پیوسته  است و  یادش در ما زنده ..در واقع بخش زنده اش در ما می تپد و با ما میآید میرود  هم چنان با میماند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 13:2  توسط علی ملا حسینی  | 

دیالکتیک اثر هنری

 اثر هنری به مثابه سنتز ی که هنرمند خالق آن است همان جهان دگرگون شده ذهن هنرمند است . جهانی که  در ابتدا  بر هنر مند پدیدار شده یا به قولی جهان انتزاعی و تجرید شده ای که در درون فاعل شناسایی (سوزه )  یا همان هنرمند شکل میگیرد .   پدیدار هایی که هنر مند  آن ها  را شناسایی کرده  و سنجیده است و امکان ها و توانایی هایش را مشخص کرده است .آن ها را  آن طور پرورانده که به نظرش باید باشد .این همان (آنتی تز )وضع موجود است که بر هنر مند پدیدار میشود که در درون شکل میگیرد که وضع موجود (تز) آن میباشد.بی جهت نیست که در هر گفتمانی کار هنر مند را وحدت درون و بیرون میدانند .و کسی هنرمند است که به وحدت درون و برون برسد . این اتفاقی است که در هر اثر هنری میافتد .چند وقت پیش در مقالات فلاسفه تحلیلی کشورمان خواندم که فلسفه یعنی فلسفه تحلیلی ......اگر در سیاست این امر معقول و منطقی  باشد.در هنر باید بگم که ابلهانه است و فلسفه هنر یعنی پدیدار شناسی......  .(با اینکه همواره مسیر منطقی به تایید خرد میرسد  و لی در آخر  همواره فلاسفه تحلیلی به مدافعه از حکومت محکوم میشوند.این همان دعوای دیرینه است که پوپر علیه هگل بیان کرد و در آخر دامن خود را هم گرفت که در کنگره 1961 آلمان  پوپر  پوزیتویسمی خطاب شد که واسطه متدولوری اش به دفاع از حکومت میپردازد)......بیان آزاد هنر و ماهیتش همواره  جهانی از پدیدار ها میسازد که در مسیر شناخت از جهان بیرون .در درون(سوزه) شکل گرفته است و این دیالکتیک اثر هنری است. که این امر در همه جا . جا افتاده است .اما مملکت ما گویی هنر مند فقط حق دارد که از پدیدار ها جهانی از پیش تعیین شده بسازد که مطابق میل قدرت است البته اراده قدریت در همه جا مشهود است ولی اینجا هنر را در چنان پارادایمی قرار میدهند که دیگر .هنرمندی وجود ندارد !!!!!!.( سوزه) از پیش تعیین شده است.......... و کار هنرمند به محاکات سوزه از پیش تعیین شده رفتن است. دیگر دگرگونی کجا ؟؟؟؟ و سوزه کجا؟؟؟؟ دگرگونی لطیف کردن دنیای بیر ون است؟؟؟؟؟؟؟ ... .امکان دیگری وجود ندارد یعنی مجوزش داده نمیشود و اساتید آن چنان بر خود میبالند که حس میکنند نابغه هایی جدید در موسیقی وهنر    آمده است ....و گوش و چشم مردم نیز  با این هنر چنان   پیوند خورده است که شکل دیگری اگر به وجود آید مردم توانایی پذیرش آن را ندارند ؟؟!!!!!!!!.این جز هرز رفتن چه میتواند باشد .؟؟؟ بی جهت نیست فر هاد مهراد میگوید این مملکت بهترین مکان برای هرز رفتن استعداد است .....از همه اینها که بگذیریم هنر مندهایی که به نان و نوایی میرسند به   یک شارلا تا نی حسابی بدل شده اند که مایه تهوع است که نام هنرمند بر آنان بگذاریم .البته پدیده شارلا تانیزم کارش از یک پدیده گذشته و حسابی به یک سنت بدل شده است .همین است دیگر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالشو ببرید؟...........!!!!!!!!!۱
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:33  توسط علی ملا حسینی  | 

بارونی سفید

چند وقت پیش بود. با احمد از خوابگاشون میخواستیم بریم طرشت پیش حامد .سوار قطار که شدیم واگن خیلی خلوت بود فکر می کنم که شام غریبان بود.اونقدر خلوت بود که میشد حدود یه آرمان شهر رو حس کرد.به راحتی یه صندلی انتخاب کردیم و نشستیم و ادامه حرفا ... آره میشنا ختیش؟یه پیر مرد جوونی بود به اسم فاطمه عرب !!!!!!!. بی خیال داماد فلانی رو میگی !!!!!!! .............. فکر میکنم زمان زیادی نگذشت که من و احمد متوجه مردی شدیم که اونقدر عجیب بود که محسوسات به یکباره به مدرکات بدل می شد و دیگر تو میدانستی که این مرد عجیب است !!!!!!.زمان بسیار کوتاهی میشد در صورتش نگاه کرد ...اونقدر که من پیش خودم میگفتم بسیار معرفت لازم است که زمان بیشتری بتوان به طور عادی در چهره اش نگاه کرد چون مطمین بودم که اگر یک سال قبل او را میدیدم خیلی کمتر از آن روز در چهره اش میتوانستم نگاه کنم ؟؟ چه اعتقاد پدیدار شناسانه ای!!!!!!! او کاملا فهمیده بود که ذهن ما پیوسته او را می پاید و کاملا خونسرد بود.دیگران نیز آنقدر مشکلات داشتند که جلوی حیرت خود را بگیرند و اصلا متوجه نشوند (آخر دیگر نمیشود گفت مردم ابله هستند .امروز دنیای اطلا عات است و مردم مطلع هستند !!!!!) حتی تعالیم آخوند ها نیز اخلاقیات یونانی باز تاب میدهد چون رواقیون نیز : خرد مند را کسی میگفتند که خواسته خود را جویا باشد و از چیزی که به او مربوط نمیشود با خونسردی عبور کند) البته به نظر من این قاعده آنقدر صادق نیست که حاصلش همیشه خرد باشد؟؟؟ زیرا پستی لباس همیشه تازه و اتو کشیده ای است که میتوان پوشید .بگذریم ......اون مرد خیلی عجیب بود .قد بلند سانتی متر.190 بارو نی سفید داشت و کفش هایی براق و کشیده .بیشتر نمیشد بهش نگاه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:6  توسط علی ملا حسینی  | 

my heart is an open high way

این روز ها خیلی مزرخرف میگذره کنکور و تحویل پروزه کلا اوضاع خیلی بد .چند وقت دیگه هم به احتمال زیاد جنگ میشه  .به قول ویتگنشتاین در دور و زمانه ای که فرهنگ نباشد نیروها از هم میگسلد و هر شخص توانش را صرف غلبه بر نیروهای مزاحم میکند به این طریق بیشتر انرزی فرد صرف اصطکاک نیروهای باز دارنده میشود .وضعیثت ما هم همینه .میخواستم در باره روشنفکری دینی بنویسم یا در باره این موضوع  که my heart is an open high way.قلب جایی که همیشه در حال منقلب شدنه بی جهت نیست که همه از قلب بزرگ بزرگ بتهون میگن هیچ کس از قلب بزرگ نیوتن نمیگه .!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:9  توسط علی ملا حسینی  | 

کنسرت در باغ

 باریده باران زمان به چشمی غول آسا میماند   که در آن اندیشه وار در آمدو رفتیم                                                                                                                                             .رودی ازموسیقی فرو میریزد در خونم .گر بگویم جسم .پاسخ میآید  باد!گر بگویم خاک پاسخ می آید کجا ؟                                                                                                  جهان دهان باز میکند هم چون شکوفه ای مضاعف .غمگین از آمدن .شادمان از بودن در این مکان.                                                                       در کانون خویش گام بر میدارم و را ه خود را باز نمی توانم یافت. اوکتاویو پاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:51  توسط علی ملا حسینی  | 

خانم طالب زاده

سخت ترین کار بیان کردن انفعالات درونی در هنگام   یک رویا رویی (رودررویی) با  موضوعی که شما را بر می آشوبد .یا آن کاری را در شما میکند که مثلا میگویید چه قدر زیباست عالیه !! یا عجب حسی خیلی کم تجربه میشه یا قفل کردن البته( وازه خوبی نیست ) اما حالتی از ایستادن و مکث کردن ذهن در تعجب و حیرت  .موسی ابن میمون در این زمینه کتابی دارد به نام دلاله الحایرین .که در آن بر اهمیت حیرت و شگفت آوری که دلیلی بر فهمیدن بر کنه(عمق اشیا ) میداند یعنی میخواهد بگوید که حیرت و شگفت یک عامل مهم در فهمیدن (آشکارگی با حقیقت) میباشد.این رویارویی ممکن است با یک اثر هنری موسیقی .فیلم .منظره از طبیعت .نقاشی .دیدن صحنه ای ناراحت کننده .(تصادفی که شما تصاویر ناگوارش را ببینید) یا حتی بشنوید .بینایی و شنوایی که باعث بوجود آمدن این انفعالات میشوند در هنگام رویارویی.به مثال های بالا ریارویی با یک دختر نیز از جایگاه ویزه ای دارد به این منظور که همه کار های بالا را نیز شدید تر  میتواند با شما بکند از کسی که شما او را میبیند در روبروی شماست .گویی که خود را دراو می بینید .زمانی که در چشمانش نگاه میکنید .چشمانش دریچه ای میشود .او شما را به فضایی دالان وار . رویایی تیره و براق مانند گوشه ای از آسمان که ستارگان در آن میدرخشند میبرد.گویا این فضا جواب هایی دارد که که شما با قوطه خوردن در آن فضا از آنها جواب میگیرید .عجب؟؟!!!! درو داف بازی چه چیز هایی دارد ؟؟!!!! بگذریم من 2 هفته قبل با کسی رفتم بیرون چای خوردیم قدم زدیم حرف زدیم .در باره ارتباط زندگی .اوضاع کار .همه چیز هایی که در طول زندگی روز مره برای ما دغدغه است .  باید صادق بود هر چند که به ضررت باشد؟؟؟ .بگذریم و من هم ابلهانه  سعی میکردم که جوابهایی بدهم که منطقی باشد مثلا آن جایی که حس میکردم جواب مثبت باعث هم دلی میشود .خودداری میکردم چون فکر میکردم که با حرفهای اولمان که مبنی بر این بود که مردم فقط به سو استفاده فکر میکنند تناقض دارد ؟ ؟؟؟  دیگر چیزی ندارم در باره اش بگویم زیبا بود .خوش اندام . با سواد بود به این معنی نه که 12 جلد کابلسون (تاریخ فلسقه) از بر بود .بلکه  رفتارش گویای این بود که خوب . بد خود را میدانست .چیزی کم نداشت برای خوب بودن .از اون آدم هایی نبود که همه چیز دارن مخ ندارن .راحت بگم اگر دختری این جوری دیدید بدانید که نمیتوانید در باره اش به راحتی قضاوت کنید  البته نه این که بزرگش کنم .چون کم یافت میشوند .همین .و تمام.
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:44  توسط علی ملا حسینی  | 

جامعه باز و دشمنانش

جامه باز و دشمنانش اسم کتاب کارل ریموند پوپر است فیلسوف اتریشی که تو ایران برای همه آشنا  و از کتابهای درسی  دانشجویان فلسفه است از این نظر که خوب شناخته شده باید بگه نه چون به جهت دیدگاه ها و روش منطقی و به خصوص ویزگی اخلاقی او سازگار با مزاج قشر کتاب خون جامعه ما نیست این قشر ۳ دسته هستند .دسته اول :دسته ای که هدق از مطالعه. گفتگو با دوست دخترشان میباشد و آنقدر بیسواد هستند که به جز بدگویی از جامعه چیر دیگری ندارند با شما بگویند و دوستانشان نزدیک خود را هایدگر و نیچه میبینند  مثله آقای دوکشی و شرکا دسته دوم :دسته ای که در این چند وقت که با برو بچه های شریف می گشتیم دسته ای که کتاب میخوانند و به اندازه دسته اول بیسواد نیستند اما بیسوادی آنها جایی معلوم میشود که میفهمید گاردی که نسبت به این جمهوری اسلامی گرفتند همان گارد دسته اول است چون به طور مثال وقتی شما  با آنها درباره موضوعی  (مثلا مفهوم دیالکتیک هگلی)بحث میکنید.  مبینید که آقای رحیم پور ازغدی بسیار استاد تر هستند.و  طرف بحث آنها اندیشه نیست بلکه مشکل چیز دیگری است .(البته من خودم به هیچ وجه جهتی را تایید  نمیکنم اینکه ازغدی کار درسته یا اینکه اون ژانر کلا هر چی بخو نند باز بچه آخوندن).به عنوان مثال یکی از بچه ها شریف که قرار بود به عنوان باسیست با ما کنسرت بده میگفت بچه ها به این نتیجه رسیدن که( هر کی پوپریه مادر جنده هست ) آخه چنین رویکردی چه جوری میتونه به عنوان نشانه ای از فهم یه اندیشه داشته باشه ؟؟؟؟؟.... یا اینکه بهادر(از شرکای آقای دوکشی میگفت اینا فلسفه غرب میخونن که فلسفه غرب رو بروفن) .آخه بروفن چیه؟این سری با مهدی حرف میزدیم  میگفت بابا این ازغدی یه ذره سارتر مارتر بلده دهنه ما رو گاییده؟؟؟؟؟ ) که درست میگفت حتی به موضوعی اشاره کرد که بسیار درست بود و اون ارعاب عوام بود چون مادر پدر ها فکر میکنند که این داره چی میگه؟؟؟؟؟  فروکاهییدن آخر چه قدر؟؟؟؟  و  اما پوپر  جامعه شناسی را با رویکردی تاریخی پیش میکشد.در ابتدا تعاریفی میکند که به طور خلاصه این طور است. :قوانین طبیعی: قوانینی که ما قادر به تغییر در آن ها نیستیم  و فقط میتوانیم آنها را کشف کنیم یا مقاصد مان را در آن جهت قرار دهیم و یا به صورت یک فرضیه بپذیریم و از عدم امکان یا امکان آن باخبر شویم.مانند فوانین جاذبه ترمودینامیک وقوانین دستوری  (normative): قوانینی که ما خودمان آنها را وضع کرده ایم چه اخلاقی و چه ... خواندن این کتاب را مترجم به همه پیشنهاد میکند چون پوپر نویسنده ای ایست که روشن مینویسد .( زمانی از یلمسلو دوست هایدگر پرسیده بودند گفته بود روشن نوشتن با ساده نوشتن فرقش این است که که روشن نوشتن مسایلی تازه پیش میکشد ولی ساده نوشتن در پی حدف کردن است.)   جامعه تابویی (بسته )قبیله ای مثالش جامعه ماست جامعه ای که معتقد است بین قوانین اولی و دومی فرقی نیست و که هر دو به خواست خداوند بر ما حکم میکند .جامعه ای که انسانها به جز هرز رفتن کاری نمیتوانند بکنند .بگذریم پوپر برای مشخص کردن تعریف جامعه باز مراحلی را ذکر میکند به نام اصالت وحدت خام که شامل ۲ مزحله است (اصالت طبیعت خام و اصالت عرف خام) و  ثنویت انتقادی.  که ثنویت انتقادی ویزگی جامه بار است .اما بحث اصلی او نتیجه گیری از امور واقع است .به عقیده ی من جایی است که به اشتباه  پوپر را محکوم به جزمی گرایی و مخصوصا نسبی گرایی میکنند.  همین جاست؟ ؟؟؟؟ تا بعد ....      (این نوشته به منظور جواب به کامنتی در قبل  نوشته شده )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:59  توسط علی ملا حسینی  | 

دستشویی

سرم را که بلند کردم جایی رو نگاه کردم که که حدودا نیم ساعت پیش قصدش رو کرده بودم اما عدم اضطرار منصرفم کرده بود و حالا که با علیرضا روی جدول های باغچه خوابگاه نشسته بودیم به خودم گفتم که دیگر وقتش قرا رسیده میبایست قصدی دوباره کنم و خود را  به آنجا برسانم حال که دوباره عزم کرده و در آستانه فعلیت امر بودم خواستم قصدم را بسنجم تا خیالم از همه سو راحت باشد .اکنون مهدی و احمد کنار ما بودند و صحبتهایشان نا خودآگاه مرا متوجه نگهبان خوابگاه کرده بود که حضورش در اتاق نگهبانی که حدودا ۲۰ متر با ما فاصله داشت و ما درست پشت به آن نشسته بودیم و درختانی که در باغچه بودند فضای بین ما و اتاق نگهبانی را پر کرده بودند که اگر ما سر را در جهت راست میچرخاندیم تا از حضور یا عدم نگهبان اطلاع پیدا کنیم تنها تکه بالای سمت راست و گوشه ای از پنجره اش را می دیدیم .بله این بار عامل باز دارنده نگهبانی بود که من زمانی متوجه اش شده بودم که در حین خارج شدن از راهروی باریک خوابگاه بودیم  و در پیمودن مسیری که اکنون آنجا مستقر هستیم .بنا به گذشته بین ما و او خصومتی شکل گرفته بود .اگر حقیقت بنای این خصومت باشد باید بگویم که علتش هر چه که بود رعایت نکردن قوانین خوابگاه و حضور هر چه بیشتر ما خارج از حد مقرر در خوابگاه بود .به خودم گفتم در تمام طول مسیری که باید طی کنم  پشتم به او میباشد و او مرا نخواهد توانست دید و برای بازگشت نیزکه روبروی من قرار دارد و با توجه به اینکه به فاصله ۲۰ متر قبلی نیز ۲۰ متری دیگر افزوده شده و طول مسیر بیشتر است  چندین امکان وجود دارد که متوجه من نشود  از قبیل ندیدن نبودن نشناختن ...به قولی تمامی تجربه ی پیچا ندن ها !!!!!! از دست آدم هایی که دید نشون آنقدر انرژی مصرف میکنه که  ممکن است بعد از یه احوالپرسی کوچک  احتیاج به بازسازی دوباره ذهن داشته باشی تا به آرامش اول برسی .دیگر باید میرفتم به زمین که نگاه کردم ۲ تکه شاخه کوچک درخت دیدم به خودم گفتم آن یکی را انتخاب میکنم که شانس با او است و میروم ناگهان گفتم اگر اشتباه باشد چه ؟بعد گفتم بی خیال دستشویی رفتن که این همه فکر نداره؟؟؟!!!! آخه یک جریان دیگر را نگفتم چون مربوط میشد به سوالی که از علیرضا پرسیدم که یاشار چه خبر ؟؟(یاشار آدم کس مغزی بود که همکلاسی علیرضا بود  ) و هنگام سوال کردن به این فکر میکردم که اگر درجمع این بچه ها که در شهری غیر از شهرشون آشنا شدن یه اتفاقی مثل مرگ چه بازتابی می تواند داشته باشد؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 15:14  توسط علی ملا حسینی  |